تبليغاتX
میز تحریر من
میز تحریر من

Asiye's blog
 
 
 

پیوند ها

ایرج جنتی عطایی

مهدی اخوان ثالث

صادق هدایت

حسین پناهی

سهراب سپهری

شهیار قنبری

شاملو

کانون فیلم وعکس دانشگاه گیلان

بی بی سی (فارسی)

فیلم

موسیقی

بارگذاری عکس

غزلیات حافظ

دانلود موسيقي فيلم سريال

سهم من از تو(گل مرداب)

شبانه هایم با او(شمس)

مرگ عشق(حنظله واعظی)

شمشیر آریایی(مهرداد)

خوابگرد(مینا)

روزهای زندگی(نازی)

انجمن ترشیدگان مقیم مرکز!(طنز)

حکایتها و ناگفتنی ها(آسیه)

ژورنالیستی از بلخ(ملک فیصل منزجر)

لحظه ای بغض اندکی سکوت...(فرزاد مقدم)

کرشمه(ژیلا راسخ)

باغ باران(رضا پارسی پور دامغانی)

آرش رحيمي پور(نت 2007)

خانواده ی سه نفره ی من

کومه ای برای روزهای بارانی

 

مطالب اخير

سمفونی عشق

آخر خط عشق دخترک

عاشقانه های تاجیکستانی

دخت آریا

حرفهایی از صادق هدایت

فردای سبز دانش آموز دیروز

گفت و نوشت

گوش شنوایی نیست؟

شاعری از بارن

روز جهانی کودک

 
 

سمفونی عشق

امروز رفته بودم به وبلاگ دوست داداشم سر بزنم که یه مطلب جالب گذاشته بود براتون میذارم اینجا:

 گنبد شيشه‌اي بازارچه‌ي اوكتوگون

سرش رو بالا گرفت و به گنبد شيشه‌اي و با عظمت اوكتوگون* نگاه ‌كرد و از خوشحالي جستي زد و گفت راست مي‌گفتي مصطفا، از اين سقف، عشق چكه مي‌كنه، چكه كه چه عرض كنم، داره شر شر مي‌كنه!
يواشكي رفتم پشتش وايسادم و با دو دستم جلوي چشم‌هاش رو گرفتم و گفتم زود باش، آخرين رنگي كه ديدي چي بود؟
گفت وا! اين چه سؤاليه ديگه مصطفا؟! باز چرت و پرت پرسيدي؟
گفتم سعي كن بگي، خيلي برام مهمه.
گفت چرا مهمه؟
گفتم مي‌خوام به همون رنگ واست از همين بازارچه يه چيز بخرم يادگاري.
گفت آخه زير اين طاق از بس رنگارنگه آدم قاطي مي‌كنه، حتا يادش مي‌ره رنگ واقعي پوست خودش چي بود. اصلن جفت‌‌مون انگار تو يه تابلوي رئال قرن نوزدهمي داريم قدم مي‌زنيم... دستت رو بردار لطفن!
گفتم به يه شرطي!
گفت چي؟
گفتم وقتي دوباره اين همه رنگ رو ديدي، وقتي دوباره از نور خيس شدي، يادت باشه كه من به اندازه‌ي تمام اونا دوست دارم، اصلن عشق من مثل نور خورشيد پشت اين سقفه كه برات طيف‌هاش رو رو كرده. اين‌ همه گفتم بياييم اين‌جا تا نورهاي نامرئي عشقم رو نشون بدم.
گفت لوس نشو مصطفا، فعلن كه كورم كردي، خواهش مي‌كنم دستت رو بردار...
گفتم بر مي‌دارم، اما بازم دارم مي‌گم، وقتي چشم‌هات رو باز كردي، يادت باشه اولين رنگي كه ديدي، تا آخريش، همه‌شون واژه‌هاي عشق منند كه حالا رفتن تو هوا دارن بهت مي‌تابن. باشه؟ يادت مي‌مونه؟ يادت مي‌مونه كه همه‌ي اينا شعرهايي‌اند كه من تا حالا برات مي‌خوندم؟

دستم رو برداشتم. اما او بر خلاف تصورم، به جاي اين‌كه دوباره به سقف نگاه كنه، برگشت رو كرد به من و به چشم‌هام خيره شد؛ من هم به چشم‌هاش. لبخندی زد و گفت دوست دارم حالا من از تو بپرسم تو چه رنگي رو مي‌بيني، البته من مثل تو كورت نمي‌كنم!
همون لحظه صداي خوردن قطره‌ها آب به گنبد شيشه‌اي و با عظمت اوكتوگون بلند شد؛ انگار بارون گرفته بود. گفتم من تو چشم‌هات رنگ خاصي نمي‌بينم!
گفت واقعن؟

گفتم آره، چشم‌هات اوج سمفوني رنگ‌هاست.

* اوكتوگون نام بازارچه‌اي قديمي در مركز زاگرب است.

شنبه سی ام آبان 1388 |

 

آخر خط عشق دخترک

بازهم سلام

چه خبرا؟ فکر کنم باید براتون توضیح بدم که چرا اینجا زیاد مینویسم جونم براتون بگه که من قبلا در "فیس بوک" و "یاهو" مینوشتم ولی چند وقته نمیرم اونجا چون نه فیلتر شکن دارم و نه جو صمیمی اینجا رو داره یا نمیدونم احتمالا من مشکلی دارم که اونجا احساس راحتی و آرامش نمیکنم آخه اونجا همه یه قفل!!زدن به روی نوشته هاشون نمیشه خوند ولی در بلاگفا آزادی محض وجود داره!!پس اینجا میام مینویسم و حسابی هم مینویسم

و اینکه امروز فعلا سفر تعطیله انشاا... پستهای بعدی!!قابل توجه آقا بهزاد که این سفرها رو زیاد دوست نداره

چند روز پیش دوستم حرف خوبی زد"واسه ی کسی ارزش قائل شو که اونم همون قدر و حتی بیشتر واست ارزش قائل شه و ببین اون شخصی که ادعای عاشقی داره اگه تو یه قدم واسش برداری اونم واست صد قدم رو برمیداره؟" نمیدونم ولی توی این مدت من به جز چند جمله نشانی از عشق ندیدم شاید من اشتباه کنم ولی وقتی کسی نخواد منو از یه اشتباه بیرون بیاره دلیلی نمیبینم انرژیم و عشق و احساسم رو بهش بدم اونم کسی که راحت توی چشمام نگاه میکنه و انکار میکنه همه چیز رو!

خوب بگذریم و بریم سر اصل مطلب یعنی "شعر اینجانب" بخونیم با هم:

دخترک عشق را به دیوارک دلش زد

با سنجاقی از محبت

و با خودش تکرار کرد اینست قابی پر از زیور و زینت.

دخترک دلش را برداشت

و قاب را کوبید در دیوانگی های محض

و بالینش را پر کرد از بارانهای بهشت

که دو چشمه داشت:یکی مهر و آن یکی لبخند.

دخترک رنگ کشید به روی چشمهایش

پاهایش را همچنان کوبید به عشق

و زنده گرداند از خاک ,برگچه هایی از صداقت.

دخترک دستهایش را گردن زد در فراموشی ظواهر

 ومغزش را به حراج گذاشت

در دکانچه های فرار مغزها:

"ارزان خارجی ها!"

و

در جنونهای شبانه اش فکرش رفت به

مرگ زنده ها

و به ذهن پوک و خالی اش

سنجاق مرگ پسرک را آویخت:

"دیوانگی ای محض در سرابی واقعی".

پسرک تمام شد در ذهن دخترک

به آسانی آویختن قابی به دیوار دلش

به سختی نوشتن یک شعر تازه 

به شیرینی نوشش شراب تلخ انکار

و به سادگی گفتن واژه ی مهم نیست

پسرک تمام شد.

و دخترک این بار به دیوارک قلبش

"زندگی" را آویخت

و بی هیچ قابی نظاره کرد:

"لبخند نجوایی آرام

نجوایی به نزدیکی رگ گردنش".

دخترک زنده شد!

.................................................................

و در ضمن این وبلاگ همچنان پابرجاست و هیچ وقت انشاا... حذف نخواهد شد چون دوستهای خوبی دارم که در کنارشون احساس خوبی بهم دست میده

جمعه بیست و نهم آبان 1388 |

 

عاشقانه های تاجیکستانی

 

چطورید؟خوبید؟خوش میگذره؟خوب این دفعه درمورد شاعران تاجیکستان میخوام بنویسم

ابتدا از "لایق شیر علی" شاعر مشهور تاجیکی شروع میکنم:

بر اساس "دایره المعارف تاجيک شوروی" لایق شیرعلی 65 سال پیش از این در روستای "مزار شریف" در کنار رودخانه زرافشان، در خانواده کشاورزی چشم به جهان گشود و دوران کودکیش را در این روستا به سر برد.

نخستین محموعه اشعار لایق به نام "سر سبز" در سال 1966 انتشار یافت و بعدها مجموعه های "خانه چشم"، "خانه دل"، "ریزه باران"، "ورق سنگ" از جمله پرخواننده ترین کتابهای او بودند.

 

"صوتهای (آوازهای) فارسی" سرگئی یسنین، شاعر روس، بخشی از "دیوان غربی و شرقی" يوهان ولفگانگ گوته، شاعر آلمانی، "تیر و کمان" سیلوا کاپوتیکیان، شاعرزن ارمنی و "اندیشه های راه" ادوارداس مژلایتیس، شاعر لیتوانیایی از جمله مهمترین آثار ترجمه شده به دست لایق هستند .

من این شعر لایق رو انتخاب کردم که انگار حرف من رو میزنه به"او":

مرو از من

که با تو می رود دنیای رنگینم

مرو از من

که با تو می رود ، غم های شیرینم

اگر با من گل رویت نباشد خار خواهم شد

مرو از من ،

که با تو می رود ، ایام گلچینم

اگر از من گذشتی ، بگذرد عمرم به ناکامی

مرو از من

که با تو می رود ، محراب آیینم

چه آرامی است ، آرامی آب مرده ساحل ؟

مرو از من

که با تو می رود آرام و تسکینم

تو با من تا غمی از عشق داری ، غم مخور از عشق

مرو از من

که با تو می رود طومار زرینم

تو ای دلخواه دیرینم ، تو ای تدبیر و تمکینم

مرو از من

که با تو می رود تبریک و تحسینم

تو با من تا جوانستی ، جوانی کن ، جوانی کن

مرو از من

که با تو می رود عشق نخستینم

و شاعر بعدی فرزانه ی خجندی که به فروغ فرخزاد تاجیکستان معروفه:

فرزانه خجندی در سال ۱۹۶۰در شهر باستانی خجند در شمال تاجیکستان به دنیا آمد. وی تحت تاثیر شاعر بزرگ تاجیک، لایق شیرعلی و شاعران کلاسیکی چون رودکی و بیدل بوده و از میان معاصران همزبان خود، دلبسته فروغ فرخزاد است و همسر ایشان نیز از شاعران بنام تاجیکستان است:

آیینه

از قالبم برآیم و خواهم که جان شوم

وارسته تر ز قافله ی لولیان شوم

خورشید ، خامش است بدان سرخی زبان

من حرف او بگویم و او را زبان شوم

آییینه ام که بین تو و تو نشسته ام

بگذار تا همیشه چنین ترجمان شوم

تا همچو نی ز مغز جگر ناله در کشم

باید ز پوست بگذرم و استخوان شوم

گاهی بقاستم ، گه دیگر فناستم

گاهی یقین شوم ، گه دیگر گمان شوم

بر قصد پیر زال سیه کینه ی قضا

این عمر پنج روزه تو را مهربان شوم

من آرزوی درگذری نیستم ، بمان

تا در دل تو مهر زنم ، مهربان شوم

روزی مرا به روی کفت گیر و سوره خوان

تا از صدف برآیم و لؤ لؤی جان شوم

.........................................................................................

خوب چطور بود؟البته هرچی گشتم نتونستم از " صفیه گلرخسار" شعری پیدا کنم!

و اینکه اگه گوشه ی سمت چپ وبلاگم رو یه نظری بندازید برای هرکدومتون یه شعر به نمایش در میاد!

..........................................................................................

پ.ن:" من چه ساده بودم که می پنداشتم دستهای تو باید مثل هر عاشق رها باشد"

پ.ن۱:برای اولین بار خسته ام از نوشتن و الکی لبخند زدن, شاید باید این وبلاگ رو دود کنم مثل هر رویایی که تا بحال با تو داشتم.

 

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 |

 

دخت آریا

سلام چطورین؟حالتون خوبه؟

اول از خوابی بگم که امروز عصر دیدم و برام جالب بود و خنده دار!

عرضم به حضورتون خواب دیدم که بسیجی های دانشگاهمون ریختن توی خوابگاهمون و همه جا دوربین مخفی کار گذاشتن میخواستن طرفدارای "میر حسین موسوی" رو شناسایی کنند و من و میترا و زهرا دوستم مسئول پیدا کردن این دوربینا شدیم آخرشم پیدا کردیم ولی فکر میکنید کجا بود؟؟!!توی کیکهای شکلاتی کوچیکی که اندازه ی یه نخود بود!سیاست توی خواب هم دست از سر ما برنمیداره و همینطور کیک شکلاتی!!

و اینکه میخوام واستون از شعرهای افغانی بگم که دارم میخونم بد نبود اول از ثریا واحدی شروع میکنم که شعراشو دوس دارم:


ثریا واحدی سا ل ۱۳۴۱ خورشيدی در شهر کابل به دنيا آ مد. او موسسه عالی تربيت معلم را به اتمام رسانيده است. او عضو انجمن نويسنده گان افغان در کابل بود. ثريا سه بار موفق به دريافت جايزه ادبی و از جمله جايزه ادبی حکيم ناصر خسرو گرديده است.او اکنون در کشور هلند به سر ميبرد.


شعلهء پنهان


ای نغمه ی والای من، ای مطلع ديوان من
مينای مستی زای من، صهبای تاکستان من
ای در نهانم جای تو، جانم پر از غوغای تو
خلوتگهم ماوای تو، آئين من، ايمان من
با تو چو مه در هاله ام، بيتو خروش و ناله ام
ای جاريی رگ های من ، ای موج من طوفان من
خوابم پريش از دست تو ، دل مست چشم مست تو
روح و روان آبست تو، ای ماه مهر افشان من
ای آيت قول و غزل، ای هم ابد، ای هم ازل
پوشيده در جان منی، چون شعلهء پنهان من
صبر و توان من توئی، جان و جهان من توئی
پيوند جان من توئی، ای بدترين پيمان من
......................................................................................

 

محمد حسن متخلص به ( بارق شفیعی ) شاعر روزنامه نگار، نویسنده، عضو کمیته مرکزی ح . د . خ افغانستان و مدیر مسؤل اولین ارگان نشراتی حزب، جریده تابناک ( خلق ) به سال ۱۳١٠ خورشیدی در کابل زاده شد. تحصیلات ابتدایی و متوسط را پیروزمندانه به پایان رساند و آنگاه بسال ۱۳۳۳ به گونه پیگیر کارش با قلم و نوشتن افتاد و در جرگه روزنامه نگاران از نام و اعتبار ویژه یی بر خوردار شد . بیشترینه کار هایش در زمینه شعر است که با انتشار کتاب ( ستاک ) هوا خواهان و دلبسته گان بی شماری یافت و از بنیان گذاران حزب دموکراتیک افغانستان است والان هم در آلمان پناهنده است :

 "به دخت آریا"

ای خواهر عزیز!

وی دُخت آریا...!

بشنو که پاک گویم و بی پرده گویمت!

گل نیستی که من:

تنها ببویمت.

  ***

ای نور چشم « رابعه »، ای دختر « یما » !

پهنای زندگی:

چون سینه ی تُنُک نظران تنگ و تار نیست

هر ذزه زین جهان:

چون هوش رهنمای

روشن ستاره ییست به صحرای زندگی

باری ز خود برای!...

در انجمن درای!...

کاینجاست آزمونگه نیروی مردمی.

  ***

ای دُخت هوشمند،

بانوی نیک خوی،

ای گوهر گرامی فرزند آدمی:

بی پرده جلوه کن!...

مردانه سر بکش!...

در جنگ با مفاسد اخلاق بردگی:

پاکی حصار عفت و دانش سلاح توست.

 .......................................................................

راستی صدای "سحر آفرین" خواننده ی ۲۰ ساله ی افغانستانی رو تا حالا شنیدید؟من خیلی خوشم میاد از صداش! مخصوصا از "لاله ی آزاد" اش!خودشم خیلی زیباست البته به چشم مناینم عکسش:

 

شنبه بیست و سوم آبان 1388 |

 

حرفهایی از صادق هدایت

سلام به دوستهای خوب میز تحریر من!

چطورین؟چیکارا میکنید ؟

جونم براتون بگه که دیروز صفار هرندی (وزیر ارشاد دولت قبلی) اومده بود دانشکده مون و بچه ها حسابی ازش پذیرایی کردند خیلی جالب بود اصلا نتونست 2 تا جمله ی درست حسابی بگه و جالبتر اینکه آخر صحبتهاش گفت:جلسه ی پربار و خوبی بود!!!من که نفهمیدم  منظورش از پربار چی بود!!

و اینکه چند روز پیش رفتم کتابخونه که چند تا کتاب در زمینه ی ادبیات غرب انتخاب کنم ولی یه کتاب جالب دیدم :مجموعه ی کتابهای صادق هدایت که شامل ترجمه هایی که از فرانسه به فارسی انجام داده بود مثل "دیوار" سارتر هم میشد و کلی  داستان های کوتا ه اش مثل :داش آکل که خیلی داستان عاشقانه ی جالبی بود و عشق رو به زیبایی به تصویر کشیده بود و همچنین داستان " سگ ولگرد " و " زنده به گور " هم خیلی جالب بود و خیلی از داستانهای دیگه اش

 جالب اینه که من شنیده بودم هرکی " زنده به گور " رو بخونه خودکشی میکنه و از زندگی ناامید میشه ولی از من به شما نصیحت همش دروغه !می بینید که من هنوز زنده ام اتفاقا اینقدر جالب زندگی یه انسان بی هدف رو به تصویر کشیده بود که نگو

اینقدر من از صادق هدایت خوشم اومده که ارین به بعد میخوام برم کتابهایی که اون دوست داشته  بخونم مثلا عاشق کارهای "ویرجینیا وولف" بوده !حالا اینا رو از کجا فهمیدم؟!!اول پولشو بدید بعدا میگم

بی خیال چون شمایید میگم که در کتاب"آشنایی با صادق هدایت:آنچه صادق هدایت بمن گفت" اثر :م.ف.فرزانه خوندم!
من این کتاب رو تابستون خوندم خود این نویسنده ی کتاب یعنی آقای فرزانه اون موقع که با هدایت آشنا میشه یه دانش آموز دبیرستانی ۱۷-۱۸ ساله بوده که زبان فرانسه اش خوب بوده و هدایت هم اون زمان بیشتر توی انگلیس و فرانسه و دول خارجه معروف بوده تا ایران.در ایران بیشتر اونایی که بسیار کتابخون بودند و تعدادشون هم بسیار اندک بوده ایشون رو میشناختند و ناشری هم حاضر نمیشده کتابهاشون رو بخره و چیزی که باعث تاسف بود اینه که: ایشون در محل کارشون یه اتاق نداشتند

 "من وقتی رفتم به دیدنشون ایشون رو در راهرو در حالی که پشت میزی نشسته بودند دیدم"

فکر کنید بزرگترین نویسنده ی ایران در چه وضعیتی بوده!!البته این جمله ی صادق هدایت معروفه که "وای به حال مملکتی که من بزرگترین نویسنده اش باشم"

و شاید واستون جالب باشه که تکیه کلامشون چی بوده:یا هو!دیدار به قیامت

واینم شرح حال هدایت به قلم خودش:

دست‌خط صادق هدایت، آذر ۱۳۲۴
  • «من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه‌کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و از این جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود مثلا اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش‌آمد قابل‌توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی‌مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:امروز فهمیدم که یکی از همکلاسی هام پشت سرم حرفی زده که دروغ محض بوده و بدتر اینه که نمیتونم برم حالشو بگیرم چون واسه ی دوستم  که این موضوع رو بهم گفته خیلی بد میشه ولی یه راه حل دیگه پیدا کردم که پشت دستشو داغ کنه الکی چرت و پرت نگه

اینقدر ناراحت و عصبانی بودم که زدم بیرون ولی بی خیال همچین آدمی ارزش ناراحت شدنو نداره

پ.ن۱:یه مدتی فقط میخوام کتاب بخونم و احتمالا دیگه به کارهای متفرقه  نمی پردازم مثلا رفتن به کانون شعر و کانون فیلم

پ.ن۲:در طی چند روز آینده یه مطلب جالب در وبلاگ مشاوره و زندگی من و تو میذارم هر وقت گذاشتم خبرتون میکنم

پ.ن۳:برای اولین بار دوست دارم خودم باشم و برای دل خودم زندگی کنم نه برای رضایت بقیه!و قدر خیلی از داشته هامو بدونم

پ.ن:و بالاخره من قدرت "نه گفتن" رو پیدا کردم گرچه سخت بود و دوست نداشتم کسی ناراحت بشه از دستم ولی سکوت هم چاره ی کار نبود

 

دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

 
Blog Skin