تبليغاتX
میز تحریر من
میز تحریر من

Asiye's blog
 
 
 

پیوند ها

ایرج جنتی عطایی

مهدی اخوان ثالث

صادق هدایت

حسین پناهی

سهراب سپهری

شهیار قنبری

شاملو

کانون فیلم وعکس دانشگاه گیلان

بی بی سی (فارسی)

فیلم

موسیقی

بارگذاری عکس

غزلیات حافظ

دانلود موسيقي فيلم سريال

سهم من از تو(گل مرداب)

شبانه هایم با او(شمس)

مرگ عشق(حنظله واعظی)

شمشیر آریایی(مهرداد)

خوابگرد(مینا)

روزهای زندگی(نازی)

انجمن ترشیدگان مقیم مرکز!(طنز)

حکایتها و ناگفتنی ها(آسیه)

ژورنالیستی از بلخ(ملک فیصل منزجر)

لحظه ای بغض اندکی سکوت...(فرزاد مقدم)

کرشمه(ژیلا راسخ)

باغ باران(رضا پارسی پور دامغانی)

آرش رحيمي پور(نت 2007)

خانواده ی سه نفره ی من

 

مطالب اخير

فردای سبز دانش آموز دیروز

گفت و نوشت

گوش شنوایی نیست؟

شاعری از بارن

روز جهانی کودک

خسته ام برادر

پائیز کودکی ها

عینیت زندگی

مادر بزرگ هم رفت

زایمان بشریت

 
 

فردای سبز دانش آموز دیروز

باز هم سلام

می بینم که فردا روز مهمیهدر واقع میشه گفت روز  دانش آموز و روز شهید سهراب اعرابی 

ولی من اگه فردا به این راهپیمایی برم واسه ی طرفداری از میرحسین موسوی و کروبی یا هر رهبر سیاسی دیگه ای نیست با اینکه بسیار بسیار طرفدارشون هستم من واسه ی دفاع کردن از حق خودمه که میرم اعتراض میکنم!

اینا نمیدونند من فضولم میخوام بدونم رای من و رای سهراب و سهرابها کجا رفته!ولی خودمونیما واسه ی طرفداری از موسوی و کروبی هم هست!!

خوب ازینا که بگذریم من این متن رو نوشتم واسه ی این روز. اگرچه خیلی نتونستم اون چیزی که دوست دارم رو بگم ولی خوب بهتراز هیچی نگفتنه !  بعد که خوندمش انگاری یه کم شبیه کارهای سهراب سپهری شده بود!

کوله بار هفت سالگی ها

بر دوش برادرم سنگینی میکند

او را در یابید

او را که کوله باری دارد به اندازه ی

بغض های سنگین وطنش

و به وسعت سکوت و مرگ زیستن

برادرم را دریابید.

معلم بد کابوس های شبانه اش

دفتر مشقش را خونین کرد

با مهری از گلوله:صد آفرین!

برادرم را در یابید.

 ***

سهرابم !

کفش هایت را سوزاندند

عشق نورست را خاک کردند

ولی

ولی

صدای قدم های خاموشت

فریاد هرشبم شد:الله اکبر!

برادرم را دریابید

اورا که مشق عشقش خط نخورده

ولبهایش را دوخته اند:الله اکبر!

او را که پیرهن عدلش را پاره کرده اند:الله اکبر!

هفت سالگیش را فریاد کنید

به روی خاکش گلاب بپاشید با

طنین هر الله اکبر

با فریاد مغزهای افشان دیوار نوشته ها

با مشت چشم پاشیده ی سنگفرش خیابان

برادرم را دریابید

سهرابم را.

 ..........................................................................

پ.ن:برای اولین بار از دیدن حقارت و ترس در چشمان" عده ای اسلام نما" خوشحال شدم .خوشحالم که بودم و دیدم که در هر فریاد و عربده شون نشانی از ترس  رو میشد دید: ترس از از دست دادن قدرت دنیایی

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

 

گفت و نوشت

سلام چطورید؟؟چیکارا میکنید با روزگار؟من که امروز حسابی سرم شلوغ بود دنبال کارهای پایان نامه ام بودم که یه موضوع جالب واسش انتخاب کردم:افسردگی پس از زایمان

البته یه خورده سخته چون هیچ پایان نامه ای پیدا نکردم که ازش کمک بگیرم(کمک نه کپی!!)

عرضم به حضورتون که دیگه کار خاصی نکردم جز اینکه فهمیدم صدای "محسن نامجو" خیلی زیباست!(زحمت کشیدم نه؟!!) و یه کار دیگه ای هم که انجام دادم اینه که دارم تمام کتابهای صادق هدایت رو میخونم بعدا هرچی یاد گرفتم براتون مینویسم

و اصل مطلب هم این نوشته ای هست که دیشب تراوش شد از مغز اینجانب!با هم بخونیم :

"گفت و نوشت"

مرگ را هم میشود انکار کرد

سوزنی برداشت

کوک ها زد بر دل پاره پاره اش

 وگفت:

اینست حیات.

لبخندها را نیز میشود دفن کرد

و بر گور این دخترکان خندان ایستاد

چهره سیاه کرد

و پایکوبی کرد بر روی

دهشت.

میشود شبانه ها را با

کوک ساعت

به نسیان سپرد

وخنده زنان ,سجاده ها را به آب انداخت.

میشود

آری میشود

خدا را هم به خیل مردگان سپرد

و گفت و همچنان گفت.

میشود شب پره ای شد در

دل مرد شب

و تابید به مانند ه ی مهتابی سفید بخت.

میشود خاکها شد در

کف پای یار

بوسه ها زد بر پیشانی عشقش

و برایش عشوه ها ریخت.

میشود

آری میشود

زندگی را برقص در آورد

با له کردن برگهای پاییزی

با وردهای شبانه ی مستحب!

با قدم های طویلی که خیابان را به رعشه بیاندازد

با اخم پیشانی دخترک به

چشمک مرد سیاه بخت.

میشود آری میشود

 زندگی را برقصانیم

و مرگ را به گورها سپاریم

با لبخند سرخ دلقک در تابوت.

میشود

چشمها را عارفانه کرد با

بستن درهای این پلک هوسناک  بی عفت.

میشود آری میشود

خدا را به آسمان آورد

سر به هوا شد

و همچنان ماند به انتظار سکه های پوچ کرامت.

میشود آری میشود

زندگی را به عشق سپرد

با گریه های شیرین شبانه

با نوشتن او

با دیدنش در روز

و

عشق را در پایان همه ی "شدن ها" داد زد

 وهمچنان نوشت.

*****************************************************

*پ.ن:دو هفته پیش قرار شد که همه ی بچه های کانون فیلم(که منم یکیشونم!)اسم چند تا از فیلم های مورد علاقه شون رو بنویسند که من دیشب داشتم این کارو میکردم ولی وقتی به برگه ام نگاه کردم دیدم ۱-۲ صفحه شده!!باید خلاصه اش کنم و گرنه همه بهم میخندن!ولی سخته ها شایدم حذف نکردم خوب دوس دارم همه ی این فیلم ها رو

پ.ن۱:فکر کنم به علت درس نخواندن و تنبلی ,اینجانب باید بجای خوندن کتابهای اصلی برم حافظ کل قرآن بشم چون خیلی اینا سهمیه دارند واسه ی آزمون ارشد!

یکشنبه سوم آبان 1388 |

 

گوش شنوایی نیست؟

                                                             

و امروز آنقدر شفافیم                                      

که قاتلان درونمان پیداست

و دریای شهرمان

چنان خسته است                                         

که عنکبوت

بر موج هایش تار می بندد

کاش

کسی این مارها را عصا کند

و کاش آنکه استخوان هایم را می لیسید

شعرهایم را از بر نبود

...

زنبورها را مجبور کرده ایم

از گل های سمی عسل بیاورند

و گنجشکی که سال ها

بر سیم برق نشسته

از شاخه درخت می ترسد

با من بگو چگونه بخندم؟

وقتی که دور لب هایم را

مین گذاری کرده اند

...

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند

"گروس عبدالملکیان"

نگاهی انتقادی به "سطرها در تاریکی جا عوض می کنند"

شعر مرز

***************************************************

شعر جالبی بود نه؟؟من که خوشم اومد!

"آیا من دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام

بگویم؟"   "فروغ فرخ زاد"

این قسمتی از یکی از شعر های فروغ هست(یادم نیست کدومش!)که هر وقت میخونمش آرامش عجیبی میگیرم (زیاد تلاش نکنید این مطلب ربطی به شعر بالایی نداره!همین طوری نوشتم)

و اینکه همیشه نباید خدا رو در کتابها پیدا کرد چون خدا نوشتنی نیست بعضی  وقتها باید به دلت رجوع کنی و میبینی که چه حضور زیبایی داره (می بینم که آسیه هم از "جمله های بزرگان" استفاده میکنه!یاد بگیرید!)

*من زیاد قالب وبلاگم رو عوض میکنم بهتره عادت کنید!!!

................................................................................................................................

*چند روز هست میخوام به شهیار قنبری ایمیل بزنم ولی نمیدونم چی واسش بنویسم من با شعرهای شهیار با صداش زندگی میکنم با "قدغن"هاش با "در شعر برهنه شدن هاش"

و حس میکنم شهیار عزیز داره من وحرف دل منو فریاد میزنه وقتی شعر "به کسی برنخوره" رو میخونه

واقعا چی براش بنویسم

*و اینکه استاد یکی از درسامون(درس مشاوره خانواده که من ارشد میخوام مشاوره خانواده بخونم چون هم واسه ی آینده ام خوبه و هم آینده ی شغلی خوبی داره)  آدرس وبلاگم رو داره باید ازین به بعد مواظب باشم حرف بی تربیتی ننویسم!! و اسم گرو همون رو هم گذاشتیم "مشاوران بی مرز"!اسم جالبیه نه؟

شنبه بیست و پنجم مهر 1388 |

 

شاعری از بارن

بازهم سلام

دیروز در دانشکده ی ما و دانشکده ی علوم پایه شب شعری برگذار شده بود به مناسبت بزرگداشت حافظ

و از چندتا شاعر گیلانی هم دعوت کرده بودند که درمورد این شاعر بزرگ زبان پارسی صحبت کنند ولی خوب من نرفتم چون در این شب شعر شمس لنگرودی نبود

من نمیدونم اگه این اتفاقات اخیر نمی افتاد این شاعر معاصر می آمدند یا نه ولی بهر حال چنین شب شعری لطفی نداشت و نرفتم

من خودم تازه با شعر های شمس لنگرودی آشنا شدم در واقع از وقتی که اون شعر های سیاسی(که البته از نظر من سیاسی نبود و حرف دلش بود) رو گفت منظورم اون شعر بسیار زیبایی هست که حتما شنیدید و برای "ندا" سروده به نام صید حلال  

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

و همچنین اون شعر "فرشتگان"

پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند

كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا

سر ماه

حقوق شان را مى گيرند

پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند

احتمالا خبر دارید که شمس لنگرودی در تیرماه در سایت هم میهن که فیلتر شده یه دفتر شعر منتشر کرد به صورت پی دی اف به نام:22مرثیه در تیرماه که این شعر صید حلال و شعر فرشتگان هم درین دفتر شعر هست شما واسه اینکه این دفتر شعر رو بتونید بخونید اول برید به این سایت

ایران ف ی ل ت ر

                                

من این شعرش رو خیلی دوست دارم:

ميهمانى غمگينى بود

در خیابان

کاغذها برگها

به جاى همه پاى مى كوبيدند در هوا

و ترانه هاى محلى مى خواندند

شامگاه

بر ميليون ها صندلى خيالى

پاها دراز كرده و از فرداهاى روشن سخنى مى گفتيم

كه گلوله يى آرامش مان را فرو ريخت

همه صندلى ها را ترك گفتيم

و فقط رديف صندلى شما در بارانى سرخ مى درخشيد

قطارى غمگين

كه به سوى بهشت در حركت بود

با گلدسته ى آوازهاى ما

بر گردش

و این هم وبلاگی که میتونید در مورد این شاعر معاصر اطلاعات بیشتری کسب کنید

شمس لنگرودی

و در نهایت یک شعر عاشقانه ی زیبا از این شاعر :(از دفتر شعر نتهایی برای بلبل چوبی)

نه بال بال تند ستاره ها

نه زنگ زنجره ها

که می شکند

و در سماع صنوبرها و دست افشانی تبریزی ها

تکه تکه

فرو می ریزد

نه چکمه های زمستان

که در حوالی فروردین ریخته است

نه سفره های زمان

که برگ و نور و نمک

تا به ازل بر سطحش پراکنده است

نه گونه های عرق کرده ی تابستان

نه نیشکری

که به خدمت آفتاب

کمر می بندد

نه پرنده ها نه مستی دریا ...

تنها

تو تسلایم می دهی

تو و انگشتانت

که در اندوهم می نوازند

و ترانه های شوریده ی دریا

در روحم

موج می زند.

..........................................................................

پا نوشت:همیشه فکر میکردم اگه یه روزی فاطی(خواهرم)آدرس اینجا و یا دفتر شعر هام رو پیدا کنه و بخونه حتما مسخره میکنه و میگه آسیه تو هم!!!شاید این ذهنیت من بخاطر این بود که اون همیشه بهترینه و دوست نداشتم جلوش کم بیارم کم پیدا میشد که ازش سوالی بپرسم و جوابی براش نداشته باشه (بجز در مورد مذهب که این فاطی خانم اصلا بهش اعتقادی نداره!)

ولی برعکس این ذهن خطرناک من!چند وقت پیش فهمیدم که هم آدرس وبلاگم رو داره و هم دفتر شعرم رو خونده!!و جالبتر برای من این بود که از شعرهام خوشش اومده بود و گفت واسه شروع بد نیست احتمالا میخواسته دل منو خوش کنه

ولی: 

فاطی خانم مخلصیم

واقعا ممنون بخاطر همه چیز و بخاطر اینکه بهم گفتی همیشه با منی وبسیار بسیار ممنون واسه اینکه برای دوست داشتنم ارزش قائل شدی

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

 

روز جهانی کودک

سلام دوستهای نازنینمچطورید؟خوب و خوشید؟

میبینم که فردا روز جهانی کودکه  یاد بچگی ها بخیر این همه دردسر نداشتیم !

                                                

این دختر بچه دومیه از سمت چپ چقدر شبیه منه همون که مو مشکیه!نه آسیه؟!!

منم مثل بقیه عاشق معصومیت و پاکی بچه ها هستم  و فکر کردم یه مطلب بنویسم در مورد این روز ولی خوب من ترجیح دادم از قسمتهایی از شعر کسی که مثل هیچ کس نیست فروغ استفاده کنم:

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله"
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

............................................................................................

بقیه ی این شعر زیبا رو میتونید در اینجا بخونید

فروغ در این شعر میاد برای گفتن دردهای زمانه اش و برای سردی و خفقانی که در جامعه وجود داره از زبان یک کودک برای بیان احساساتش استفاده میکنه چون هیچ کس بهتر از یک کودک نمیتونه در خواست چیزهای بی ریا کنه صداقتی که در وجود یک کودکه و در این شعر ما بو ضوح میبینیم از رنج زمانه میگه و از دعاهای یک کودکی که انگار دوست داره فقط اوضاع خوب بشه فروغ از زبان کودکانه استفاده کرد چون میخواست ثابت کنه که درد او درد وضعیت نابسامانی است که در جامعه اش وجود داره بدون طرفداری از هیچ عقیده ی سیاسی

او در آخر این شعر میگه من خواب دیده ام میتونیم بگیم که منظور او از این جمله این بوده که شاید همچین اوضاع خوبی که او آرزوش رو کرده شاید در خواب باشه و واقعیت نداشته باشه ولی بعضی از خوابها واقعیت پیدا میکنه و شاید اوضاع خوب بشه و فقر از بین بره

و در نهایت به امید روزی که هیچ کودکی از گرسنگی رنج نبره و هیچ کودکی که اسیر قوانین کار باشه درین جهان خاکی وجود نداشته باشه!و برای همتون آرزوی این رو دارم که کودک درونتون همیشه پابرجا بمونه

.......

پ.ن:دیروز مادر عزیزم که از همین جا دستهای مهربونش رو عاشقانه میبوسم رو نزدیک بود از دست بدم و لی الان حسابی حالش خوبه  ومن از خدا جونم که حسابی هوامو داره و نمیداره زیاد اذیت بشم ممنونم

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

 

خسته ام برادر

چون این روزها دلم گرفته تند تند اینجا مینویسم چون نوشتن آرومم میکنه

:

خسته ام خسته از صدای باران

خسته از رنگهای تکراری

برادر خسته ام از حرفهای تکراری و از زیستن تکراری

از ماه که فقط شب چاله هایش پیداست

از درخت که برگهایش شبانه براق میشود

و از خاک وقتی که خراشهای پایم را میسوزاند

من خسته ام برادر

خسته

من تشنه ام

تشنه ی باد نرم وقتی

روی شانه هایم نسیم را می گذاشت

تشنه ی لالائی های مادرانه

وقتی که چشمهایم را به خواب میبرد

تشنه ی دستهای مردانه

وقتی که اشک را به سخره میگیرد

من تشنه ام برادر

تشنه

من تشنه و خسته درین جولانگاه ابدی

بدنبال خاک و باد قدیمی

بدنبال آفتاب همیشه

و بدنبال اتمام کسالتها

میگردم

میگردم

میگردم

...............................................................................................

وبلاگ مشاوره و زندگی من وتو هم بعد از مدتها دوباره فعال شد

سه شنبه هفتم مهر 1388 |

 

پائیز کودکی ها

سلام علیکم

اینجا رشت است صدای آسیه!!!خوب هستید که؟؟

چند روز پیش با دوست خوب و مهربونم آسیه رفتیم حافظیه و فالوده خوردم!!فقط واسه فالوده نرفته بودما!!!اشتباه نشهبساط شعر و شاعری نیز برپا بود!خلاصه جاتون خالی ودلم شاعرانه شد و "کودک پائیزی "رو نوشتم:

پاییز که از راه میرسد

دل من صفیر کنان به کودکی می رسد

به پچ پچه ی عروسک کوکی که با حرفهایش بزرگ میشوم

مثل پدربزرگ

مثل معلم کلاس اول

مثل مادرم وقتی که دستش به طاقچه میرسد

پاییز که از راه میرسد

زمان اندازه گرفتن قد من نیز فرا میرسد

زمان کوچک شدن کفشها بدون قد کشیدن پاهایم!

زمان دلتنگی من برای شبهای کوچه و گرگم به هوا

پاییز که از راه میرسد

دل من نیز با "بابا آب داد" به سر سفره ی ناهار میرود

وخیالم تک سوار آن"مرد با اسب" میشود

پاییز که از راه میرسد

 دل من نیز  پر میکشد به نیمکت ردیف آخر

به جایی که میشود دزدکی تی تاپ خورد

پاییز که از راه میرسد

چشم من

 نیز

 بدنبال تمام النگوهای پلاستیکی پشت ویترین میرود

و بدنبال تمام بستنی های چوبی

پاییز که از راه میرسد

من دوباره شانسم را امتحان میکنم

برای بردن نقش عروس در خاله بازی

برای بردن نمره ی بیست

و عروسک شانسی

پاییز که از راه میرسد

 من باز موهای خواهرم را میکشم

و کتابهایم را جا می گذارم

پاییز چه زود تمام میشود

با آب شدن همه ی بستنی های چوبی

و با قد کشیدن من و

همه ی کودکی!

......................................................................................................................

پ.ن:برای اینکه بدونید من چه بچه ی باهوشی !!بودم باید این رو عرض کنم که اینجانب فکر میکردم این کفش هست که به مرور کوچک میشه نه اینکه پاهامه که رشد میکنه!!میبینید اصلا باید گفت نابغه بودم

پ.ن۱:مروارید جان بسیار ممنون واسه معرفی اون سایتها!

شنبه چهارم مهر 1388 |

 

عینیت زندگی

سلام

این نوشته ی پایین رو با احترام فراوان!! تقدیم میکنم به رییس جمهورمون که ۲ دستی به دنیا چسبیده ول کن ماجرا نیست!

زندگی را

میتوان

در سوله ی خاطرات

جستجو کرد

کاوید

وآنرا هضم کرد

در شکم مشتاقان حریص

*راستی فیلم "روزهای سبز" حنا مخملباف رو دیدید؟جالب بود از نظر اطلاعاتی برای مردم خارج از کشور با اینکه میتونست خیلی بهتر کار کنه ولی حنا آینده ی خوبی در انتظارش هست

*دیروز یه اتفاق بکر وعجیب واسه ی اینجانب افتاد و آن باز کردن یک کتاب درسی بود!!

*کتابی که الان دارم میخونم "نان و شراب "است که بعدا کوتاه ازش میگم

*وسریال پیشنهادی من به شما "سامسون(شبکه ی فارسی ۱) است خیلی منو میخندونه ببینید ضرر نمیکنید(بگم که از الان کمدیه بعد نگین ما طنز نگاه نمیکنیم)

 **

من يه فيل*تر شكن ميخوااااام!ايميلم هم نميتونم باز كنم فيس بوكمم نميتونم باز كنم موج آزادي هم نميتونم باز كنم خداااااااااااااااااااا

خسيسا به منم معرفي كنيد از كجا مياريد؟ ها؟!!از كدوم سايت دانلود كرديد؟همه كه فيلتره!!سرم تركيد از بس دنبالش گشتم و پيدا نكردم

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

 

مادر بزرگ هم رفت

امشب دلم هواي گوشي ناشنوا را دارد باز امشب دلم با رفتنت هواي لالايي هاي كودكي كرد هواي دلم ابري نيست چون ميدانم كه راضي به رفتن بودي ولي در جاي جاي دلم جاي تو خاليست

جاي بوسيدنت جاي "جان جان" گفتنت. جاي چشمهاي كم سوئت كه با هر بار ديدنم دوباره برايت تازه بودم در جاي جاي كوچه هاي اين ده خاليست

ولي من تو را مي بينم در چشم خاك تشنه. خاكي كه بي رحمانه اين پيرترين خاطره ي كودكيم را از من گرفت خاطره ي آغوشي صميمي در دل شبهاي تابستان در دل پشه بندهاي كوير.

مادر بزرگ نازنينم! كاش بداني كه رفتنت براي من پوچ وحقيرست بدان كه من تو را در كودكيم ثبت كردم تو را و تمام آن قصه هاي شيرينت كه با نوازشهايت براي آسيه ات بهترين و عجيب ترين قصه ها بود و كاش بدانم روزي و به يقين برسم كه جسمت را خاك نبلعيده بلكه جاودانه مانده اي در انتهاي قصه هاي كودكي ام

سفرت شيرين باد

دوشنبه نهم شهریور 1388 |

 

زایمان بشریت

سلام چطورید دوستهای نازنینم؟؟خوبان.!منو ببخشید که فعلا نمیتونم به وبلاگهای نازنینتون سر بزنم ولی مهرماه انشاا... جبران میکنم

راستی با ماه رمضون چیکار میکنید من که نه تقوایی دیدم و نه عروجی در خودم !فقط دارم از تشنگی هلاک میشوم!خوب ازینا که بگذریم من واستون یه متن گذاشتم که امیدوارم خوشتان بیاد!

فرياد زني در پشت ديوارها حكايت از زايش طفلي ميدهد
 از آغاز بشريت
طفلي از خاكستر,نقالي از ديار خاك ابدي
طفلي با دو دست
به بزرگي دو دريا كه
شرق را به غرب پيوند ميزند
و دو پا
كه به سرعت نور از شمال به جنوب مي آيد
چه زن شگفت انگيزي!
چه طفل سنگيني!
ولي داستانك ما چه زود به پايان ميرسد
با سقط طفلي از نور
با عزاي بطن زن در سياهي هاي پشت ديواركها
فريادي نيست
انگار جنس زن نيز از خاكي ابدي بود
مادري بود بي شروع از خاكستر
با سينه هايي دردناك
كه خاكستر را چنگ زد
از درد
از فرياد
از ستم
از اجبار
از محكمه ي"مادريت"
از درد اجباري مادرك,
طفلش را سقط كرد
و بشريت را
ختم داستانك ما
 با
نشستن خسته-كلاغي بر روي ديواركهاي فرياد
ختم داستانك ما
ختم داستانك ما
.
.
.

جمعه ششم شهریور 1388 |

 
Blog Skin