|
سلام علیکم
اینجا رشت است صدای آسیه!!! خوب هستید که؟؟
چند روز پیش با دوست خوب و مهربونم آسیه رفتیم حافظیه و فالوده خوردم!! فقط واسه فالوده نرفته بودما!!!اشتباه نشه بساط شعر و شاعری نیز برپا بود!خلاصه جاتون خالی ودلم شاعرانه شد و "کودک پائیزی "رو نوشتم:
پاییز که از راه میرسد
دل من صفیر کنان به کودکی می رسد
به پچ پچه ی عروسک کوکی که با حرفهایش بزرگ میشوم
مثل پدربزرگ
مثل معلم کلاس اول
مثل مادرم وقتی که دستش به طاقچه میرسد
پاییز که از راه میرسد
زمان اندازه گرفتن قد من نیز فرا میرسد
زمان کوچک شدن کفشها بدون قد کشیدن پاهایم!
زمان دلتنگی من برای شبهای کوچه و گرگم به هوا
پاییز که از راه میرسد
دل من نیز با "بابا آب داد" به سر سفره ی ناهار میرود
وخیالم تک سوار آن"مرد با اسب" میشود
پاییز که از راه میرسد
دل من نیز پر میکشد به نیمکت ردیف آخر
به جایی که میشود دزدکی تی تاپ خورد
پاییز که از راه میرسد
چشم من
نیز
بدنبال تمام النگوهای پلاستیکی پشت ویترین میرود
و بدنبال تمام بستنی های چوبی
پاییز که از راه میرسد
من دوباره شانسم را امتحان میکنم
برای بردن نقش عروس در خاله بازی
برای بردن نمره ی بیست
و عروسک شانسی
پاییز که از راه میرسد
من باز موهای خواهرم را میکشم
و کتابهایم را جا می گذارم
پاییز چه زود تمام میشود
با آب شدن همه ی بستنی های چوبی
و با قد کشیدن من و
همه ی کودکی!
......................................................................................................................
پ.ن:برای اینکه بدونید من چه بچه ی باهوشی !!بودم باید این رو عرض کنم که اینجانب فکر میکردم این کفش هست که به مرور کوچک میشه نه اینکه پاهامه که رشد میکنه!!میبینید اصلا باید گفت نابغه بودم
پ.ن۱:مروارید جان بسیار ممنون واسه معرفی اون سایتها! |